سيد محمد باقر برقعى

531

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

آنكه با هر سرِ مو قافله‌ها دل مىبرد * در پىاش قافلهء اشك دمادم دارم ابر بارانى غمگين خزان را مانم * كه سرشك از نگه سوخته نم‌نم دارم هركجا هست قرين باد لبش با لبخند * گرچه در بند فراقش غم عالم دارم عهد و ميثاق به‌هرحال نگه خواهم داشت * نگسلم رشتهء پيوند ، كه محكم دارم بر « كوير » عطش اى دُردكشان رحم كنيد * كه تمنّاى سرِ چشمهء زمزم دارم بهار بهمن نسيم بهمن آمد ، باغ جان آيينه‌بندان كن * چمن با نسترن آذين و با نرگس چراغان كن دل بيمار را با بوى زلف يار تسكين ده * سر شوريده را با ساغر صهبا به سامان كن بهار عمر را رنگ گل و نسرين و سنبل ده * صفاى ژاله را در سينهء آيينه مهمان كن شرابى خوش‌تر از اين ساقى بُستان نمىبخشد * به سيم عشق مى بِستان و خرّم حال مستان كن ز شكّربار لعل ياسمن ، بنياد غم بركن * ز لبخند سمن بويى دل از لبخند بنياد كن بهار بهمن آمد ، گل از اين خوش‌تر نمىخندد * به شوق او بيا مستانه با گل عهد و پيمان كن به شاخ وصل مىخواند اگر بلبل سرودى خوش * تو نيز اى عندليب عشق ! وصف روى جانان كن عنان صبرم از دل مىرود ، دستم به دامانت * صبا از كوى آن مشكين نفس برخيز و توفان كن به شوق انتظار از چشم نرگس ژاله مىبارد * بيا اى سرو سيمين ! يك‌نفس در باغ ، جولان كن خدا را اى صبا ، از لاله‌زار آن سمن‌سيما * غبار رهگذارى ، توتياى چشم گريان كن به تنگ آمد دلم ، اى پيك فرّخ‌بخت نوروزى * از آن خورشيد منظر ، شمّه‌اى شمع شبستان كن ببار اى ابر گلبار از كرم بر جان مشتاقان * « كوير » تشنه را با فيض باران سنبلستان كن براى غريب‌ترين ستاره آنكه ناميد محمّد ، به ارادت حَسَنش * آنكه مرآت خدا بود رخ نسترنش آنكه شد غرق تبسّم سحر از پيشانيش * آنكه گل موج زد از رهگذر آمدنش عشق ، دلباختهء نرگس سحرانگيزش * عقل بىخويش ، ز لعل لب شكّرشكنش